شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟ "
استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! "
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."
استاد گفت: " عشق يعنی همين! "
شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "
استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
استاد باز گفت: " ازدواج هم يعنی همين!!
نوشته شده توسط heatboy در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 1:28 موضوع | لینک ثابت
ღஜღنامه های بچگانه به خداღஜღ
dear Mr God
I wish you would not make it so easy for people to come apart. I had 3 steaches and a shot
Janet
آقای خدای عزیز...دلم می خواست آدما رو یه جوری می ساختی که آنقدر آسان تیکه پاره نشن. من تاحالا ۳ جای بخیه و یه دونه جای زخم دارم.
جانت
ღஜღღஜღღஜღღஜღ
Dear God
How come all those miracles in the old days and dont you any now
saymour
خدای عزیز
چرا تو این همه معجزه زمان های قدیم انجام دادی و حالا هیچی انجام نمی دی؟
سی مور
ღஜღღஜღღஜღღஜღ
dear God
maby cane and abel would not kill each so much if they had their own rooms. it works with my brothers
larry
خدای عزیز،
شاید هابیل و قابیل آنقدر همدیگر را نمی کشتند اگر هر کدام یک اتاق خواب جداگانه داشتند. برای من و برادرم که موثر بوده است.
لاری
ღஜღღஜღღஜღღஜღ
You dont have to worry about me. I always look both ways
dean
لازم نیست که نگران من باشی. من همیشه دو طرف خیابان را نگاه می کنم.
دین
ღஜღღஜღღஜღღஜღ
Dear God
Instead of letting people die and haveing to makes new ones Why dont you just keep the ones you got now
Jane
خدای عزیز
چرا به جای اینکه بذاری مردم بمیرن و مجبور بشی که آدمای تازه ی دیگه یی بسازی همین آدمایی که وجود دارن نگه نمی داری؟
جین
ღஜღღஜღღஜღღஜღ
Dear God
My Grandpa says you were around when he was a little boy. How far back do you go
Love
Dennis
خدای عزیز،
پدربزرگم می گه وقتی اون پسر کوچیکی بوده تو هم وجود داشتی . مگه تو چند سال قبل از اون بودی؟
با عشق
دنیس
نوشته شده توسط heatboy در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 ساعت 12:17 موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت
میخوام با نگام بگم چقدر دوست دارم اما زبونم حسودی میکنه و زودتر میگه دوست دارم.
ღஜღღஜღღஜღღஜღღஜღ
همیشه نگاهی راباور کن که وقتی از اون دور شدی در انتظار باشه .
ღஜღღஜღღஜღღஜღღஜღ
اگه با تو بودن اشتباهه ، اگه تورو خواستن اشتباهه ، اگه عاشق تو بودن استباهه ،اکه برای تو مردن اشتباهه ، پس تو قشنگترین اشتباه زندگیمی.
عشق از دوستی پرسید فرق من و تو چیه ؟ دوستی جواب داد : من آدما رو با سلام آشنا میکنم تو نگاه ،من اونا رو با دروغ جدا میکنم تو با مرگ!
نخی که داخله شمعه از شمع پرسید چرا وقتی من میسوزم تو آب میشی ؟ شمع گفت وقتی میبینی یکی که تو قلبت داره میسوزه مگه میشه گریه نکنی.
نوشته شده توسط heatboy در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 ساعت 12:10 موضوع مطالب عاشقانه | لینک ثابت
زندگی دفتری از خاطره هاست... خاطراتی شیرین....خاطراتی مغشوش... ما ز اقلیمی پاک که بهشتش نامند به چنین رهگذری آمده ایم.... گذری دنیا نام... که از نامش پیداست.. مایه ی پستی هاست.
نوشته شده توسط heatboy در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ساعت 19:3 موضوع شعر های عاشقانه | لینک ثابت
روزی مردی به نام "john" (جان) در حالی که سوار بر ماشین خودش از خیابان عبور می کرد ، چشمش به زنی میانسال افتاد که در کنار خیابان مانده بود و کسی او را سوار نمی کرد. "جان" لحظه ای با خود اندیشید و تصمیم گرفت او را سوار کند. زن میانسال سوار شد و تا حوالی منزل خودش را با ماشین "جان" رفت. وقتی پیاده شد به جان گفت: "پسرم ، کرایه ی این مسیر ۷۵ سنته . حالا تو دوست داری چقدر به تو تقدیم کنم؟"
جان گفت:" هیچی نمی خوام خانم. فقط مراقب باش تا زنجیره ی عشق پاره نشه!"
زن تشکر کرد و رفت.
۱۵ سال بعد پیرزنی به یک کافی شاپ رفت. قهوه ای را به زنی که آنجا خدمت می کرد،سفارش داد . پس از خوردن قهوه ، ۱ دلار رو داخل نعلبکیِ قهوه ی خودش گذاشت و راه افتاد. زن خدمتکار وقتی با اون یک دلاری برخورد کرد سریعا ۱ دلار رو برداشت و به سمت پیرزن ، که تازه از درب کافی شاپ خارج شده بود، دوید و گفت: "خانوم ، شما فقط باید ۲۵ سنت رو بپردازید. ۱ دلار زیاده."
پیرزن در حالی که لبخندی بر لب داشت گفت: " بقیه ش مال خودت جوون. فقط مراقب باش که زنجیره ی عشق پاره نشه!"
زن جوان تشکری کرد و شب که به خانه رفت در آغوش شوهرش آرام گرفت. بوسه ای از او برداشت و گفت:
" I LOVE YOU JOHN"
نوشته شده توسط heatboy در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ساعت 18:36 موضوع داستان های عاشقانه | لینک ثابت
ولنتاین بدون مسیح.............
پشت پنجره ایستاده بود.مثل همیشه غمگین و فرورفته درخود. به دوردست ها نگاه میکرد.گرچه از پشت پنجره فقط در آهنی دیده میشد.ولی ذهنش دوردست ها رامی کاوید.روی شیشهء بخار گرفته دو چشم نقش میگرفتند و محو میشدند.بخار روی شیشه ونوس را به یاد خاطراتش می انداخت.خاطراتی اگرچه غم انگیز ولی شیرین و فراموش نشدنی.تا به حال عاشق نشده بود.دروغ چرا؟!!! شده بود یک طرفه و تو خالی.عقیده اش این بود که عشق باید دو طرفه باشه تا جون بگیره و به اوج برسه.واسه همین همیشه از به یاد آوردن مسیح ته دلش یه لبخند کوچولو میزد.چون به اون چیزی که میخواستش رسیده بود.دستشو دراز کرد تا روی شیشه بنویسه:"دوست دارم مسیح هر جا که هستی و خواهی بود." باز به یادش افتاد.مسیح هم روی بخار نوشته بود "دوست دارم". یه بغض عمیق که خیلی وقت بود تو دلش مونده بود ته گلوش در جا میزد تا به اشک تبدیل بشه.مثل همیشه قورتش دادو نخواست چشاش پر از اشک شه.هوا یه کم سرد بود.دستاشو تو هم گرفت تا شاید گرم بشه.نوک انگشتاش یخ زده بود مثل همیشه. بازم یاد مسیح افتاد.همیشه میگفت:چرا دستات سرده و یخ زده.بازم یه بغض دیگه و.............
می گفتن فردا روز عاشقاس.تو دلش گفت:خوش به حال اونایی که امشب با هم هستن.همهء دخترای هم سن وسالشو میدید که با چه ذوقی چیزی میخرن و کادو پیچش می کنن.تو دلش یه دنیا بغض جمع شده بود. دلش تنگ شده بود ولی چه فایده!!! مسیح دوسش داشت. عاشقش بود. یعنی می گفت که.....گفته بود ثابت میکنه.یعنی گذشت زمان اینو ثابت می کنه.ولی............! یاد یه نوشته افتاد:دل کسی رو به خاطر غرورت نشکن ولی غرورتو واسه کسی که دوسش داری بشکن . با خودش گفت شاید بازم من توقعم زیاده یا خیلی مغرورم.ولی نه غرورشو خیلی جاها شکسته بود. یعنی دیگه چیزی به عنوان غرور نداشت که بخواد کاریش کنه.چقدر دوست داشت با دو تا گل رز یکیش سرخ و اون یکی سفید بره پیشش.و بهش تبریک بگه.ولی میدونست مثل همیشه باهاش سرد رفتار میشه.شاید هم اصلن نیاد که قرار باشه اتفاقی بیفته!!!ذهنش خیلی مشغول بود چقدر دلش می خواست برگرده به دو ماه و ده روز قبل.روزی که واسه اولین بار چشاشو دیده بودو.............. اولش با خودش فکر میکرد که نهایت این رابطه یا یه دوستیه سادهء یا یه رابطه خواهرو برادری .آخه مسیح ازش کوچولوتر بود.حالا خندش میگرفت از اون فکر ساده و ابلهانه. تا به حال کسی به اون راحتی حرف دلشو بهش نزده بود.همه چیزش براش تازگی داشت.حتی خود خواه بازی های بچه گونش که می خواست ثابت کنه که تو فقط مال منی.چقدر با هم خوب بودند در کنار بحث هایی که با هم داشتن(شاید قدر اون لحظه ها رو ندونستن)انگار روزگار نذاشت این خوشی بیشتر از یه ماه طول بکشه.انقدر مشکل واسه مسیح پیش اومد که اگه صبوری های ونوس نبود این رابطه خیلی پیش از اینا تموم شده بود.ونوس صبر کرد شاید همه چی درست بشه.همه چی عوض شه.شاید مسیح همون مسیح روزای اول بشه.ولی اینطور نشد. اینطور نشد که هیچ بدتر هم شد.ده روز پیش دعواشون شد. مثل همیشه سر عقایدشون.ولی اینبار خیلی جدی.با اینکه ونوس نمیخواست ولی.......مسیح گفته بود دیگه زنگ نزن. یعنی تموم.دیگه تحملش تموم شده بود.شاید ونوس آدم صبوری نبودو شاید اگه بیشتر از این صبر میکرد یه اتفاق خوب می افتاد....... یه هو به خودش اومد.صورتش از اشک خیس شده بود.مثل اینکه گلوش دیگه جا نداشت بغض هارو نگه داره.دستشو آورد بالا تا صورتشو پاک کنه.دستش از سرما سرخ شده بودو بی حس.شاید به یه دست دیگه نیاز داشت. ولی حیف...........ته دلش دوباره خندید.هنوزم خوشحال بود که فهمیده بودعشق یعنی چی؟ با خودش گفت خیلی ها که امشب به هم کادو دادن معنی درست عشقو نمی دونن ولی من فهمیدم و این خودش بزرگترین هدیه اس.پس مثل همیشه به زور خندید . یه لبخند کوچولو.سرش به طرف پائین بود.چشاشو اورد بالا تا از پشت شیشه آسمونو نگاه کنه.تو چشاش یه برقی درخشید.شیشه پر از بخار شده بود. جای آسمون دو تا چشم قشنگ نقش گرفته بودو زیرش نوشته شده بود: "دوست دارم ونوس هر جا هستی و خواهی بود " و چند تا ستاره که هی میومدن و میرفتن............................هنوزم عاشقش بود
گرفته شده از وبلاگ www.sam2.mihanblog.com نویسنده : نرگس.م
نوشته شده توسط heatboy در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ساعت 14:13 موضوع داستان های عاشقانه | لینک ثابت
بی تو، مهتاب شبی ، باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانة جانم ، گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید
:یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه، محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دلداده به آواز شباهنگ
یادم آید ، تو به من گفتی
: از این عشق حذر کنلحظه ای چند بر این آب نظر کن ،
آب ، آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ،
باش فردا ، که دلت با دگران است
!تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم
: حذر از عشق !؟ - ندانمسفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم
نتوانم
روز اول ، که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
...باز گفتم که
: تو صیادی و من آهوی دشتمتا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم ، نتوانم
!اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ، ناله تلخی زد و بگریخت
...اشک در چشم تو لرزید ،
ماه بر عشق تو خندید
!یادم آید که
: دگر از تو جوابی نشنیدمپای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
...بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
!
نوشته شده توسط heatboy در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ساعت 13:58 موضوع شعر های عاشقانه | لینک ثابت
با يه شکلات شروع شد!!!
من يه شکلات گذاشتم توی دستش ُ اون هم يه شکلات گذاشت تو دست من . من بچه بودم و اون هم بچه! سرم را بالا کردم . سرش رو بالا کرد . ديد که منو ميشناسه ..
خنديدم ..گفتم : دوست شيم ؟ گفتم : دوست دوست ... گفت : تا کجا ؟ گفتم : دوستی که تا نداره ..
گفت : تا مرگ .... خنديدم و گفتم : من که گفتم . تا نداره!
گفت : باشه .. تا پس از مرگ!
گفتم : نه نه نه تا نداره ه ه ... گفت : قبول . تا اونجا که همه دوباره زنده ميشن . يعنی زندگی پس از مرگ ُ بازهم با هم دوستيم تا بهشت ! تا جهنم ُ تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستيم !!
خنديدم و گفتم : تو براش تا هرجا که ميخواهی تا بزار ... اصلا يه تا بکش از اين سر دنيااااااا تا اون سر دنيااااااا .....
نگاهم کرد .. نگاهش کردم باور نميکرد .. ميدونستم اون ميخواست حتما دوستيمون حتما تا داشته باشه . دوستی بدون تا رو نميفهميد ...
گفت : بيا برای دوستيمون يه نشون بزاريم ...گفتم : باشه .. تو بزار
گفت : شکلات !!! هر بار که همديگر رو ميبينيم يه شکلات مال تو .. يکی مال من !! باشه ؟؟؟
گفتم ........... : باشه
وهر بار يه شکلات ميزاشتم توی دستش ، اون هم يه شکلات ميزاشت توی دست من ... باز همديگر رو نگاه ميکرديم .. يعنی که دوستيم .. دوست دوست
من به تندی شکلاتم رو باز ميکردم و ميزاشتم تو دهنم ... اون ميگفت : شکمو .... تو دوست شکموئی هستی
و شکلاتش رو ميزاشت توی يه صندوق کوچولوی قشنگ .. ميگفتم : بخورش .... می گفت : ميخوام تموم نشه .. ميخوام برای هميشه بمونه !!
صندوقش ر از شکلات شده بود ..هيچ کدومشون رو نميخورد.. من همشونو خورده بودم ..
گفتم : اگه يه روزی شکلات هاتو مورچه بخوره ، اونوقت چيکار ميکنی ؟ گفت : مواظبشون هستم
ميگفت : ميخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستيم و من شکلات را ميزاشتم تو دهانم و می گفتم : دوستی که تا نداره !
يه سال گذشت ، دو سال ، چهار سال ، ده سال ، و بيست سال شده .... اون بزرگ شده و منم بزرگ شدم .. من ، همه شکلاتها رو خوردم ... اون همه شکلاتهاشو نگه داشته . اون اومده امشب خداحافظی کنه .. ميخواد بره .... بره اون دور دورا !
ميگه : ميرم و زود بر ميگردم .. من ميدونم دروغ ميگه و ميره و برنميگرده ... يادش رفت شکلاتم رو به من بده .. من يادم نرفت ... يه شکلات گذاشتم کف دستش . گفتم : اين برای خوردن .. يه شکلات هم گذاشتم کف اون دستش و گفتم : اين هم برای صندوق کوچکت .
يادش رفته بود که صندوقی هم برای شکلاتهاش داره .. هر دو رو خورد و خنديدم .. ميدونست دوستی من تا نداره ... ميدونستم دوستی اون تا داره ..
مثل هميشه شکلاتم رو خوردم .......... حالا با يه صندوق پر از شکلات نخورده چيکار ميخواهد بکنه ؟؟؟؟؟؟يعني با خودش مي بره اون دور دورا ؟؟؟

نوشته شده توسط heatboy در شنبه بیستم بهمن 1386 ساعت 17:55 موضوع داستان های عاشقانه | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY